مقام امامت، بعد از امام جواد عليه السلام به پسرشان ابوالحسن، امام على بن محمّد عليه السلام رسيد؛ زيرا همه خصلتهاى امامت در او جمع بود و وجودش سرشار از فضايل و مناقب بود و هيچ كس جز او نبود كه مقام پدرش به او ارث برسد، به علاوه پدرش امام جواد عليه السلام با تصريح و با اشاره، امامت و جانشينى آن حضرت را بعد از خودش بيان فرمود.
مادر گرامى آن حضرت، "سمانه مغربيه" نام داشت كه از زنان فاضله عصر خود بود و بسيار روزه مستحبى مىگرفت.
امام هادى عليه السلام در وصف مادر گرامى خويش فرمودند: "مادرم آشنا به حق من و از اهل بهشت است . شيطان به او نزديك نمىشود و آزار ستمگران به او نمىرسد و خداوند حافظ او است.
امام هادى عليه السلام در روستايى به نام "صريّا " نزديك مدينه در نيمه ماه ذيحجّه سال 213 هجرى، چشم به اين جهان گشود و در "سامرّا " در سوم ماه رجب در سال 254 هجرى در حالى كه 41 سال و چند ماه از عمرش مىگذشت، چشم از جهان فروبست و به شهادت رسيد و پیکر مطهّرش در همان خانهاى كه سكونت داشت، به خاك سپرده شد.
متوكّل (دهمين خليفه عبّاسى) آن حضرت را به وسيله "يحيى بن هرثمة بن اعين" از مدينه به شهر "سامرا " احضاركرد و آن حضرت در سامرا سكونت نمود تا به شهادت رسيد.
مدّت امامت آن حضرت 33سال بود.
مادر گرامى آن حضرت، "سمانه مغربيه" نام داشت كه از زنان فاضله عصر خود بود و بسيار روزه مستحبى مىگرفت .
امام هادى عليه السلام در وصف مادر گرامى خويش فرمودند: "مادرم آشنا به حق من و از اهل بهشت است . شيطان به او نزديك نمىشود و آزار ستمگران به او نمىرسد و خداوند حافظ او است .
نام امام دهم ،"على" و كنيه آن حضرت "ابوالحسن ثالث" است ("ابوالحسن ماضى" نيز گفته شده است) . مشهورترين القاب ايشان "هادى" و "نقى" است .
از آنجا كه ايشان و فرزندشان امام حسن عسكرى - عليهماالسلام- در محلهاى از سامرا به نام "عسكر" (يعنى لشكر و سپاه) سكونت داشتند (و در حقيقت تحت نظر بودند)، به آن دو بزرگوار لقب "عسكرى" نيز داده بودند .
دو نمونه از فضايل و دلايل امامت حضرت هادى عليه السلام
1- «اسماعيل بن مهران» ميگويد: هنگامى كه بار اوّل، امام جواد عليه السلام از مدينه به سوى بغداد مىرفت، هنگام خروج، به او عرض كردم: فدايت گردم! من در مورد اين سفر تو ترسان و نگرانم، امر امامت بعد از تو از آن كيست؟
آن حضرت خندان به من توجّه كرد و فرمود: "آن كه تو گمان كردهاى (شهادت) در اين سال رخ نمىدهد. "
هنگامى كه معتصم عباسى (هشتمين طاغوت عباسى) آن حضرت را از مدينه به بغداد طلبيد، هنگام خروج آن حضرت از مدينه به حضورش شتافتم و عرض كردم: فدايت گردم! تو مىروى، بعد از تو به چه كسى مراجعه كنيم؟ (امامِ بعد از تو كيست؟) آن بزرگوار گريه كرد به طورى كه محاسنش از اشك چشمش، تَر شد، سپس به من رو كرد و فرمود: در اين سفر، نگرانى و خطر وجود دارد «اَلاَْمْرُ مِنْ بَعْدِى اِلى ابْنِى عَلِي؛ مقام امامت بعد از من با پسرم على (امام هادى عليه السلام) است.
نام امام دهم ،"على" و كنيه آن حضرت "ابوالحسن ثالث" است ("ابوالحسن ماضى" نيز گفته شده است) . مشهورترين القاب ايشان "هادى" و "نقى" است .
2- " خيرانى" مىگويد پدرم مىگفت: من ملازم و خدمتكار خانه امام جواد عليه السلام بودم كه آن حضرت مرا بر آن گماشته بود، احمد بن محمّد بن عيسى اشعرى (از شيعيان) هر شب هنگام سحر نزد من مىآمد تا حال امام جواد عليه السلام را كه بيمار و بسترى بود، بپرسد و گاهى "خادم مخصوص" حضرت جواد عليه السلام كه بين او و (پدر) خيرانى رابطه برقرار بود و پيام (خصوصى) امام جواد عليه السلام را براى او مىآورد و پيام او را نزد امام جواد عليه السلام مىبرد، نزد (پدر) خيرانى مىآمد، احمد بن محمّد بن عيسى اشعرى بلند مىشد و مىرفت و آن خادم مخصوص، با (پدر) خيرانى خلوت مىكرد (و بين آنان به طور خصوصى، سخنانى ردّ و بدل مىشد).
پدر خيرانى مىگويد: يك شب آن خادم مخصوص، از حضور امام جواد عليه السلام بيرون آمد و احمد بن محمد بن عيسى (طبق معمول) برخاست و چند قدم رفت و خادم مخصوص با من خلوت كرد و با من همسخن شد، احمد كمى بازگشت و نزديك ما ايستاد به طورى كه سخن ما را مىشنيد، خادم مخصوص به من گفت آقايت (امام جواد) سلام مىرساند و مى فرمايد:
«اِنِّى ماضٍ وَالاَْمْرُ صائِرٌ اِلَى ابْنِى عَلِىٍّ ... ؛ من از دنيا مىروم و امر امامت به فرزندم على انتقال مىيابد و او بعد از من، همان حق را بر شما دارد كه من بعد از پدرم، آن حق را بر شما داشتم. »
به روي سنگ قبرم اسمم را ننويسيد، مي خواهم همچون دهها شهيد ديگر گمنام باقي بمانم؛ اگر خواستيد فقط اين جمله را بنويسيد: پر کاهي تقديم آستانه کبريايي ا... شهيد غلامرضا صفا
حرفي از دل زمان زمان گريه است زمان زماني است که در بهترين اوقات و اعياد نيز بايد بر حجت ابن الحسن ارواحنافداه گريست و براي رفع غربت و فراموش شدگي آن حضرت قدم برداشت و اين يکي از وظائف و تکاليف شرعي مردم مسلمان در اين زمان است . اگر بر سيدالشهدا مي گرييم بايد دهها برابر بر امام عصر ارواحنال فداه گريه کنيم زيرا او امام زنده و حاضر ما است و در عين حال غريب است . گريه بر امام عصر ارواحنا فداه گريه بر سيد الشهدا (ع)است. اگر اظهار تنفر از اين مي کنيم که هزار و چهارصد سال پيش عده اي بودند که امام زمانشان را ياري نکرده اند و در مقابل او ايستادند امروز نيز ما اگر امام زمان خودمان را ياري نکنيم تفاوتي با آن يزيديها نداريم و شايد گناه ما از آنها هم بيشتر باشد . چرا گريه ؟ به نظر مي رسد ماتصور مي کنيم گريه بر امام زمان (ع) يعني در گوشه اي نشستن و دست روي دست گذاشتن و با بخاطر آوردن خاطراتي اندوهبار براي آن حضرت گريه کنيم . شايد خيال کنيم گريه بر آن حضرت يعني پيوسته غمگين بودن و روي گرداندن از شادابي و لذت هاي زندگي و هميشه افسرده بودن . نه اينها معني گريه بر آن حضرت نيست . گريه بر آن حضرت يعني : فرياد اعتراض بر هواهاي نفساني . يعني دست برداشتن از خواسته هايي که انسان را از آن پدر مهربان جدا مي کند . همانطور که وقتي فرزندي خردسال با اصرار بيش از حد بر خواسته هاي دل خود و مقاومت در برابر تربيتهاي پدر ، او را تنها مي گذارد . گريه بر او يعني او را بر خود مقدم شمردن. گريه بر امام زمان (ع) يعني فکر کردن درباره اينکه ببينيم دراين اوضاع وشرايط او از ما چه مي خواهد . مگر اين در روايات نيامده که اگرامام زمان (عج) 313 نفر يارداشته باشد امر ظهور انجام مي شود . در نظر اول اين موضوع بسيار ساده مي آيد . 313 نفر که خيلي کم است . اما اگر کمي تفکر کنيم مي بينيم که اين خود بزرگترين غربت امام زمان (عج) است . بين چندين ميليون شيعه 313 نفر يار و مدد کار آقا پيدا نمي شود . شايد اين جمله امام زمان (عج) بسيار درد آور باشد که فرمودند که اگر شيعيان ما به اندازه آب خوردني ما را مي خواستنند و به دنبال ما مي گشتند و براي فرج ما دعا مي کردند فرج ما مي رسيد. پرچم ها و چراغهاي رنگي آويزان و مجالس فراوان به بهانه ميلاد آن حضرت نمي تواند ظهور او را نزديک کند . آنچه مي تواند به ظهور او کمک کند تصميمي که بايد من و تو بگيريم تا قدمي در راه ظهور او را برداريم . تفکر کردن ....تفکر در مورد غربت او! غربتي که در شب ميلادش بيشتر به چشم مي خوردو بيشتر دل انسان را به رنج مي آورد . زيرا خيلي از شيعيانش به بهانه شادي براي ميلاد او دست به کارهايي مي زنند که دل نازنينش را به درد مي آورند و شايد هديه تولد بعضي از ما شيعيان در شب نيمه شعبان به اماممان همين گناهانمان باشد. ولي ميشود در شب ميلاد او هديه اي ديگر به او دهيم که لبخند رضايت بر دل او بشيند . ترک يک گناه ، ترک يک معصيتي که مي دانيم آقا ازانجام آن ناراضي است . اگر کاري مي خواهيم بکنيم به اين فکر کنيم که اگر امام زمانمان هم اکنون در کنار ما بود ما اين کاررا انجام مي داديم يانه!؟ به اميد ظهور هر چه زودتر او..... اللهم عجل لوليک فرج.. ((عليرضا نعمتي _ با تخلص)) ا مام صادق مي فرمايند : ((مَنْ مات مِِنْکُم و هُوَ مُنْتَظِرٌ لِهذَا الْاَمْر کِمَنْ هُوَ مَعَ الْقائِمِ في فُسطاطِهِ ، لا کَمَن قارَعَ معه بسيفه، لا وَالله اِلّا کَمَن اسْتَشْهِد مَعَ رَسولِ الله (ص))) هر کس از شما بميرد در حالي که منتظر اين امر(ظهور امام ) باشد مانند کسي است که با حضرت قائم در خيمه ايشان بوده است. سپس کمي درنگ کردندو بعد فرمودند:نه بلکه مانند کسي است که با حضرت قائم در خيمه ايشان بوده باشد . سپس اضافه کردند : نه به خدا قسم نيست مانند کسي است که همراه رسول خدا (ص) شهيد شده است . (( بحارالانوار ج52- ص126-ح18))
نمي دونم از کجا شروع کنم . اون قدر دلم به دنيا گره خورده که انس گرفتم با شهدا خيلي برام سخته . دنيا مرا آنچنان به خودش مشغول کرده که ديگه رنگ خدايي گرفتن برام سخته .وقتي پاي مجلس گناه به ميون مي ياد دلم شاد ميشه . ساعتها در مجالس گناه باشم اصلاً خسته نميشم ولي همين که مدتي در مجلس دعا باشم زود خسته مي شم .ساعتها با دوستام مشغول حرف زدن و خنديدن مي شم ولي حوصله يه لحظه صحبت کردن با تو رو ندارم . هر چه به سفر نزديکتر مي شديم دلم بيشتر نگران مي شد . با خودم مي گفتم با اين حال و روزي که من دارم آيا مي تونم جواز رفتن به پيش شهدا را بگيرم . با خودم مي گفتم اگر هم بروم حال و روزم خيلي بد است. ولي به خودم اميدواري مي دادم که توي اين فرصت باقيمونده مي تونم جبران کنم . مي تونم جبران اين يک سال و يا شايد اين چند سال عمرم رو بکنم . اما حالا که سفر آغاز شده و بازبه خودم نگاه مي کنم مي بينم دلم رو هنوز پاک نکردم . هنوز دلم وابسته دنيا است .هنوز رنگ بد شهر بر دلم سياهي انداخته و دلم رو سياه کرده .شهر و دنيا با آن همه ماديات من رو هنوز رها نکرده .هنوز هم مشغول دنيا هستم .دنيا چيزي يا کسي هستم که سرگرذمم کنه و اين طور سفرم خوش بگذره.از خيلي از اون چي هايي که منو را از شنيدن صداي شهدا باز مي داره هنوز دل نکشيدم .کاش مي تونستم بفهمم شهدا چطوري تونستند از اين همه زرق و برق دنيا تونستند دل بکنندو آسموني بشن و پر بکشن.وقتي به همين امسال خودم نگاه مي کنم مي بينم فقط چند روز توي اين سال بوده که تونستم کمي خودم رو به شهداو خداي شهدا نزديک و بعد ديگر از اون حال خبري نبوده . سفر مشهد ، اعتکاف ، شب هاي قدر،چندشب ديگه ، همين ! و حالا ديگه از اون صفاي اون روزها خبري نيست . روبه آسمون ميکنم و از خدا کمک ميخوام: خدايا تو يه چاره اي کن تو که چاره ساز همه اي! تو که ستار عيوبي ! توکه آبروي منو پيش همه حفظ کردي بيا باز آبروداري کن و پيش شهدا آبروي منو بخر نذار بفهمند چقدر کوله بار گناهم سنگينه! اصلاً تو که کريمي بيا همه اش را ببخش. خداجون! من که غير تو کسي ندارم اگر مي خواستي اينجا هم همين طور بمانم اصلاً چرا آورديم .مي ذاشتي توي همون شهر پر از گناه مي موندم به حال خودم افسوس مي خوردم . حالا که آورديم کمکم کن . کمکم کن توبه کنم . توبه از همه گناهام . کوچک وبزرگ. از اونهايي که دلم آقامو با اونها رنجوندم .از اون گناهاني وقتي آقام اونها را ديد آروم آروم براي من گريه کرد. خدايا پشيمونم ! از همه غيبتها ،تهمت ها،نگاه به نامحرمها ، بي احترامي به پدر و مادر، از حق الناس ها و اذيت هايي که در حق ديگران کردم واز همه و همه کارهايي که حتي من اونها را جز گناه به حساب نمي آورم وتو اونها ديدي و سريع پرده ستار العيوبي را بر روي اون کشيدي و هيچي نگفتي . خدايا از اون گناهانيکه توبه مي کنم که باعث شده در جايي که شهدا برات شهادت خودشون را از آقاشون گرفتن من هنوز به فکر بازيهاي بچه گانه خودم باشم . خدايا پشيمونم از اون گناهاني که باعث شده در جايي که شهدا به فکر ديدن لبخند هاي حضرت زهرا (سلام ا.. عليه) در موقع شهادت بودند من هنوز مشغول شوخي هايم با دوستانم هستم و با اين شوخي ها ديگران را برنجونم. اون گناهاني را ببخش که باعث شده در جايي که شهدا براي رسيدن به شهادت لحظه شماري مي کردند من هنوز به فکر به دست آوردن مقامات دنيايي باشم و براي بدست آوردن مسئوليت با ديگران بدرفتاري کنم. بيا اون گناهاني را ببخش که بين من و اين شهدا جدايي انداخته . خلاصه خدايا بيا دلم را پاک کن. بيا کمي از اون صفاي شهدابه من بده . از اون لذت لحظه هاي شهدا که با تو داشتند به من هم بچشان !خدايا مي دونم دلي که بخواد با شهدا باشد صاف صاف بايدباشه . نه رياهي ، نه عُجبي، نه غروري ، نه خود نمايي و نه کينه و ..... خدايا دلم رو از هرچي کينه است خالي کنم .دلم رو از هر چي غرور و عُجب خالي کن . خدايابه هرکي بد کردم تو دلشو از من راضي کن. تو منو لايق حرف زدن با شهدا کن . خدايا کاري کن که بفهمم کجا قدم مي ذارم و با چه کساني حرف مي زنم. دلمو آماده گرفتن معرفت از شهدا کن و کاري کن اين چند روزه دل آقامو از کارهام خيلي خوشحال کنم . به خدا دلم گرفته .با آنکه خودم غرق اين دنيا شدم ولي باز دلم براي شهدا پر مي زنه .براي صفاي آنها، براي يک رنگيهاشان، خنده هاشون، گريه ها و ناله هاشون و.... خدايا من هم دلم براي شهادت تنگ شده . براي پرواز کردن براي خوب شدن و براي ديدن امام زمانم . خدايا!تو کمکم ! من هم پاک بشم. آمين ! ((رضا_م))
ديروز: فرمانده يک لشکر بود آن هم لشکري که خيلي ها افتخار مي کردند حتي جزء نيروهاي عادي آن باشندولي اندازه يک بچه هم غرور نداشت. موقع عمليات شد . نيروها را سازماندهي کرد . مسئوليت هر گردان را مشخص کرد . رفت به سنگر فرماندهي. البته سنگرفرماندهي که چه عرض کنم . اگر کمتر از سنگرهاي ديگر نبود بيشتر نبود . يک پتوي خاکي دم در سنگر آويزان بود وروي آن نوشته بود سنگر خادم کل خادمين اباعبدالله (ع). وارد سنگر شد . يک بار ديگر همه فرمانده گردان ها را جمع کرد.دور هم نشستند. وقتي مي خواست دستور بدهد قبل از هر کلمه چند بار عذر خواهي مي کرد مي گفت : آقاي فلاني لطفاً شما از اين محور پيشروي کنيد .خواهش مي کنم فلان کار رانکنيد . درست بود فرمانده بود ولي هيچ گاه به طور مسقيم دستور نمي داد .هرگز با بچه ها بلند صحبت نمي کرد و آنها را ناراحت نمي کرد . موقع عمليات شد .همه اصرار داشتند توي سنگر بماند و از پشت بي سيم عمليات را هدايت کند . قبول نکرد . گفت : فرمانده آن کسي است که جلوي بقيه باشد نه آنکه پشت بي سيم و در جايي که هيچ خطري نباشد .جلوتر همه رفت خودش همه کاره بود .رفت رفت . خودش مي جنگيد و به بچه ها هم مي گفت شما هم بجنگيد تا پيروز شويد. چندين ساعت از عمليات گذشت .صداي الله اکبر بچه ها نويد پيروزي مي داد . ولي دراين لحظه صداي خمپاره اي همه را ساکت کرد .چند لحظه بعد صداي بي سيم چي با گريه بلند شد : انالله و انا اليه راجعون فرمانده شهيد شد.شهيد شد و شهيد. امروز ...... بي سيم دست گرفته بود و اين طرف و آن طرف مي رفت . تو دلش غوغايي به پا بود . شده بود مسئول فلان قسمت کاروان راهيان نور . کسي را تحويل نمي گرفت . وقتي کاري پيش مي آمد سريع دو سه تا از بچه ها را صدا مي زد و سريع دستورات لازم را با ابهت به آنها مي داد و دوباره بي سيمش را دست مي گرفت و مي رفت . کارش شده بود امر و نهي کردن نيرو ها . چند تا از بچه ها ي تازه وارد هم از دستش ناراحت شده بودند ولي او اهميت نداده بود . وقتي به منطقه رسيديم باز هم شروع کرد به دستور دادن و خودش را بزرگ جلوه دادن حتي بعضي مواقع به مسئول کاروان هم دستور مي داد . در همين لحظه بود که نگاهم افتاد به عکس همان فرمانده شهيدلشکر که بزرگ زده بودند روي تابلو . با چند تا از بچه هاي لشکر دست در گردن هم انداخته بودند و مي خنديدند . اگر اسم آن شهيد را در زير آن تابلو ننوشته بودند اصلاً نمي شد تشخيص داد که فرمانده لشکر کدام يک هستند. سرم را پايي انداختم و با خودم گفتم : کجايند مردان بي ادعا........... ديروز.... عمليات سه مرحله داشت . در مرحله اول نيمي از گردان شهيد يا مجروح شده بودند. چند ساعت بيشترتا شروع مرحله دوم نمانده بود. روحيه بچه هاحسابي گرفته شده بود . محمدعلي وارد سنگر شد . معلوم بود که حسابي خسته بود و انگار گريه کرده بود. غمي بر دلش نشسته بود. وقتي اين روحيه بچه ها را ديد ديگر امان نداد . شروع کرد به شوخي کردن . شوخي هايي که مخصوص محمدعلي بود . بچه ها يکي يکي گل لبخند بر روي لبشان شکوفا شد . روحيه بچه ها تغيير کرد .همراه محمدعلي شروع کردند شعر خواندن .شعر هايي که هم بچه ها را مي خنداند و هم روحيه مبارزه طلبي آنها را بالا مي برد . روحيه شاد محمدعلي در سنگر و بعد در گردان اثر گذاشت . همه بچه جان تازه اي گرفتند . تجديد قوا کردند و دوباره حرکت کردند . محمد علي هم مي خنديد . ولي انگار هنوز غم عجيبي بر دلش است . بله درست حدس زده بودم . بعد از عمليات معلوم شد که برادر محمدعلي که در گردان دوم لشکر بوده است شهيد شده بوده و او در همان جا خبر شهادتش را شنيده بود ولي به خاطر اينکه در روحيه بچه ها اثر نگذارد هيچ چيزي نگفته بود و سعي کرده بود با شوخي هايش بتواند کاري براي بچه ها بکند . امروز ........ از همان اول شروع سفر دست از شوخي بر نمي داشت . نه بزرگتر سرش مي شد و نه کوچکتر . با همه شوخي مي کرد . شوخي که نه ، بيشترمسخره مي کرد ، غيبت مي کرد ، با دروغ و تهمت مي خواست ديگران را بخنداند . چندين نفر را ناراحت کرده بود . چند نفر هم به او تذکر داده بودند ولي اين حرفها در گوشش فرو نمي رفت . به او مي گفتندکه سفر راهيان نور که مستحب است ولي آزار و اذيت کردن ديگران حرام و بخاطر انجام دادن يک عمل مستحب يک عمل حرام هم انجام مي دهي .ولي او اعتنا نمي کرد. به يکي از بچه ها رسيد و با يک حرف طعنه اي به او زد و بعد با دوستانش بلند بلند خنديدند . يک نفر به او گفت : خنده بلند قساوت قلب مي آورد باز هم خنديد و گفت : ما اصلاً قلب نداريم. سرم باز پايين انداختم وياد شوخي هاي خدايي محمدعلي و نه شايدبهتر است بگويم شهيد محمدعلي.... افتادم و با خودگفتم: کجاييد اي شهيدان خدايي..... ديروز.... کنار روداروند غوغايي بود . وقتي بچه هاشنيده بودند رمز عمليات يا زهرا است دل توي دلشان نبود . هر کسي براي خودش حال عجيبي داشت . در آب اروند وضو مي گرفتم و به گوشه اي از نيزارهاي کنار اروند مي رفتند و شروع به مناجات با خدا مي کردند . بعضي ها هم زيارت نامه حضرت زهرا (س) مي خواندن و ذکر يا زهرا مي گرفتند . انگار از آن حضرت خواسته اي دارند . خواسته اي که بعدها معلوم شد گمنامي و مفقود الجسدي است . آن هم در اروند . در اروندي که از جايي مي آيد که روزي قدمگاه بزرگ مرد کربلا ابوالفضل عباس (س) است . آري عمليات شروع شد و بچه هاي والفجر 8 با رمز يا زهرا (س) دل را به اروند زدند و بعضي ها هم دل از اين آب حسيني نکشيدند و در همان جا مقام شهيد گمنامي را انتخاب کردند و رفتند .
امروز ........ صف ماشين ها و خودروهاي مدل بالا خيلي به چشم مي خورد . انگار اصلاً روزي اينجا جنگ نبوده .روزي اينجا کسي شهيد نشده و خون هيچ کسي در اينجا به زمين نريخته .صداي خنده بلند چند دختر جوان که وضع حجاب خوبي هم نداشتند عرق شرم از مادران شهدا را بر چهره انسان نمايان مي کرد. افرادي که براي ديدن شهر ساحلي فاو عراق و براي ديدن اروند آمده بوند زياد بوند . انگار بيشتر اينجا منطقه اي تفريحگاهي است تا يک منطقه عملياتي .صف طولاني مردم براي نگاه کردن از دوربين و ديدن شهر فاو دل را مي رنجاند .شهري که براي تصرف آن چقدر خون شهدا ريخته شد.در گوشه ديگر صف بلند ديگري براي سوار شدن بر لنج بود . چند جوان هم که فرصت را غنيمت شمرده بودند و آبي ديده بودند با ريختن آب بر روي همديگر مي خواستند روز شان اين طوريبه خوبي بگذرانند . از آن طرف ، سنگري در بين نيزارها به چشم مي خورد که روي آن نوشته شده بود: ))دورکعت عشق)) و به اين وسيله مردم را دعوت به خواندن نماز و هديه آن به شهدا مي کردولي وقتي جلوتر رفتم ديدم انگار سالها است اينجا کسي نماز نخوانده و شايدهم با آن همه زيبايي هاي دنيايي کسي ديگر اين را نبيند . در اين بين گنبدي بلند نگاهم را به خود جلب کرد. به طرف آن مرقد رفتم که روي آن نوشته شده بود مرقد شهداي گمنام . ولي اطراف آن فقط چند مادر پير نشسته بودند و آرام گريه مي کردند. معلوم بود مادر شهيد هستند ..در بيين آنهايکي با بقيه کمي فرق مي کرد .سر را بر روي ضريح شهداي گمنام گذاشته و نگاهشن به عمق اروند بود و با صداي گرفته و آرام زمزمه مي کردند : گلي گم کرده ام مي جويم او را به هر گل مي رسم مي بويم او رفتم جلو و از يکي ديگر از آن مادران شهيد آرام سوال کردم :ببخشيد آيا آن خانم مادر شهيد است ؟ در جواب گفت: بله، ولي مادر يک مفقود الجسد است . پسرش در عمليات والفجر 8 جزء غواصان لشکر بوده و در اروند به شهادت مي رسد ولي جنازه اش ديگر پيدا نمي شود .يادم به شب عمليات افتاد و آن شهدايي که از حضرت زهرا (س) حاجتشان را گرفتند و خواستند در اروند همچنان دريا دل بمانند و هيچ گاه به شهري بر نگردند که ساکنان آن کساني مانند ما باشند. سبکبالان خراميدند و رفتند مرا بيچاره ناميدند و رفتند ديروز.... مهمات کم داشتيم . بچه ها در خاکها دنبال سه چهارفشنگ مي گشتند .يک هفته مقاومت کرديم .مختصر آب و کمپوتهاي باقيمانده جيره بندي شده بود . تشنگي و گرسنگي بيداد مي کرد. محاصره هم شده بوديم نور علي نور! هرچند از بين لبهاي ترک خورده بچه هاي تشنه و گرسنه ، زمزمه ي يا زهرا ، نغمه ي يا حسين و تکبيري عطش آلود ، جانها را صيقل مي داد . امروز روزپنجم است که در محاصره هستيم . آب را جيره بندي کرده ايم ... عطش همه را هلاک کرده . همه را جز شهدا که حالا کنار هم در انتهاي کانال خوابيده اند . ديگر شهدا تشنه نيستد . فداي لب تشنه ات پسر فاطمه (س) امروز......... کاروان را روي سرش گذاشته بود . چند ساعتي از ظهر گذشته بود ولي هنوز غذا نياورده بودند . به هر کي مي رسيد شکايت مي کرد . مي گفت ما را آورده اند اسيري . انگار ما سربازشان هستيم . اين همه پول داديم و اين سال نو بلند شديم آمديم مناطق جنگي را ببينيم به جاي اينکه به ما بيشتر برسند بر عکس دارند زجرمان مي دهند. تازه چي ؟ بعد اين همه معطلي مي خواهند کنسرو به ما بدهند . آخر کي مي تواند تو اين هواي گرم کنسرو بخورد .آن آبميوه هايي هم که دادند همه گرم بود.من حتماً وقتي برگشتيم به مسئولين گزارش مي دهم . اين طور که نمي شود .اگر نمي توانستيد چرا کاروان راه انداختيد ؟ آرام دردلم خنديدم و با خودم گفتند : ياد باد ، ياد باد ، آن روزگاران ياد باد ، ياد ياران ياد باد.
خدایا چه رسمی است عمر کوتاه پروانه ها؟ چه رسمی است سوختن شمع تا آب شدن آخرین ذره از وجودش چه رسمی است مرگ ستاره های بزرگ خدایا این چه رسمی است که میگذرد... که جوانی ام را می بلعد می دانم نمی مانم... می دانم که عاشق دنیا نیستم می دانی که می ترسم! می ترسم که با تو نباشم! با پروانه هائی که سوختند... نمی ترسم که بگویم جوانی ام تمام شد اما می ترسم از رویارویی با جوانانی که آمدند و چون نسیم بهاری از کنار ما گذر کردند... از شمع هائی که سوختند...
از پروانه های گمنامی که هیچ کس از عشقشان خبر نشد... خجالت می کشم!... خدای من! این جوان هیچ ندارد جز اشک خودم هم نمی دانم ندامت است یا عشق؟ اما رهایم نکن. بگذار راه مردان تو را بروم... آنانکه جوانی شان با تو و عشق تو راه تو معنا شد... آنانکه در راه تو تا ابد جاودانه شدند...
منبع: سایت سبکبالان www.sabokbalan.com
پس از دوازده سال... (على محمودوند) سال 73 بود كه همراه بچه ها در منطقه والفجر مقدماتى فكه كار مى كرديم. ده روزى بود كه براى كار، از وسط يك ميدان مين وسيع رد مى شديم. ميان آن ميدان، يك درخت بود كه اطراف آن را مين هاى زيادى گرفته بودند. روز يازدهم بود كه هنگام گذشتن از آنجا، متوجه شدم يك چيزى مثل توپ از كنار درخت غلت خورد و در سراشيبى افتاد پايين. تعجب كردم. مين هاى جلوى پا را خنثى كرديم و رفتيم جلو. نزديك كه رفتيم، متوجه شديم جمجمه يك شهيد است آن را كه برداشتيم، در كمال حيرت ديديم پيكر اسكلت شده دو شهيد پشت درخت افتاده و اين جمجمه متعلق به يكى از آنهاست. دوازده سال از شهادت آنان مى گذشت و اين جمجمه در كنارشان بود ولى آن روز كه ما آميدم از كنارش رد شويم و نگاهمان به آنجا بود، غلت خورد و آمد پايين كه به ما نشان دهد آنجا، وسط ميدان مين، دو شهيد كنار هم افتاده اند.
گوشه اي از وصيتنامه شهيد جهان آرا: انقلاب بيش از هرچيز براي ما يك ابتلاي الهي و يك آزمايش تاريخي و اجتماعي است و در جريان اين ابتلا بايد رنج، محروميت، مصايب و ناملايمات را با آغوش باز بپذيريم و در برابر آشوبها و فتنهها با خلوص و شهامت بايستيم و از طولاني شدن اين ابتلا و افزايش سختيها و ناملايمات نهراسيم، زيرا علاوه بر اينكه خود را از قيد آلودگيهاي شركين و وابستگيها، پاك و خالص ميكنيم، انقلابمان و حركت امت شهيدپرور، عميقتر و استوارتر ميشود و از انحراف و شكست مصون ميماند
نگاهي به حقيقت شهادت : شهادت فنا شدن انسان براي نيل به سرچشمه نور و نزديك شدن به هستي مطلق است. شهادت عشق به وصال محبوب و معشوق در زيباترين شكل است. شهادت مرگي از راه كشته شدن است، كه شهيد آگاهانه و بخاطر هدف مقدس و به تعبير قرآن ((في سبيل الله)) انتخاب مي كند. يعني شهيد در راهي كشته مي شود كه هر دو ارزش آگاهانه و في سبيل الله را داراست و چنين مرگي است كه به تعبير پيامبر((ص)) شريفترين و بالاترين نوع مردن است (اَشرُفُ المُوًتِ قَتْلُ الشَّهادَهِ) و علي(ع) آن را گرامي ترين نوع مردن مي داند. (اَكْرُمُ المُوًتِ اَلْقُتْلُ) شهادت همانا پايان دادن به فروغ درخشان حيات در كمال هشياري و آزادي است براي رسيدن به هدفي كه والاتر از حيات طبيعي است. شهادت پايان دادن به حيات طبيعي براي دفاع از ارزشهاي انساني در جامعه است. شهادت شكافتن كالبد جسماني براي رسيدن به مقام شهود و حضور الهي است. شهادت رسيدن به مرتفع ترين قله هاي كمال و انسانيت است. با توجه به تعاريف فوق، كسي كه مرگ شهادت را انتخاب مي كند ((شهيد)) ناميده مي شود. شهيد در لغت به معني ((گواه)) است و در اصطلاح به كسي گويند كه در مجراي شهادت قرار گرفته و در راه خدا كشته مي شود. تعريف مشترك و جامع براي شهادت اين است كه : شهادت عبارت است از زندگي در حال هشياري، و آزادي در راه وصول به هدف عالي تر از زندگي طبيعي بواسطه شهادت. اين خصيصه و پديده اي است كه همه شهدا داراي آن مي باشند. در مقابل اين مرتبه والاي شهادت حداقل توصيفي كه مي توان براي شهادت در نظر گرفت عبارت است از اينكه : شهادت عبارت است از انقلاب دروني ناگهاني همراه با هشياري و آزادي در پايان دادن به زندگي دنيوي و مادي و رسيدن به حيات طيبه. شهادت نوعي از مرگ نيست بلكه صفتي از ((حيات معقول)) است. زيرا حيات معمولي كه متاسفانه اكثريت انسانها را اداره مي كند، همواره خود و ادامه بي پايان خود را مي خواهد، ليكن در حيات معقول فرد آن زندگي پاك از آلودگي ها كه خود را در يك مجموعه بزرگي به نام جهان هستي در مسير تكاملي مي بيند كه پايانش منطقه جاذبه الهي است. شهيد با داشتن اين حيات خود را موجي از مشيت خداوندي مي داند كه اگر سر بكشد و در اقيانوس هستي نمودار گردد، رو به هدف اعلا مي رود و اگر فرود بيايد و كالبد بشكافد صداي اين شكاف عامل تحرك امواج ديگر خواهد بود كه آنهم جلوه اي ديگر از مشيت الهي مي باشد. لذا شهيد همواره زنده است و حيات و ممات او همواره صفتي است براي حيات طيبه و به مصداق آيه شريفه قرآن كه مي گويد : و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياءُ عند ربهم يرزقون (169 آل عمران) شهادت فنا شدن انسان براي نيل به سرچشمه نور و نزديك شدن به هست
گفتارمتن فیلمی که هرگز پخش نشد به قلم سید مرتضی آوینی | گفتارمتن فیلمی که هرگز پخش نشد به قلم سید مرتضی آوینی// شمس جهان آراء در شهر کوران اهل بصیرت را با شهر کوران چه کار؟ ماه ها ازپایان جنگ و بسته شدن باب جهاد فی سبیل الله گذشته است و برای بسیاری جنگ دیگر جزء خاطره ای دور از یک دوران سپری شده هیچ نیست. اما برای که قسمتی از وجود خویش را درجنگ نهاده است چگونه پایان یابد ؟ برای آن که چشم هایش را در جنگ نهاده است دستش را پایش را دست هایش را پاهایش را و چه بسا چشم ها ودست ها و پاهایش را درجنگ نهاده است چگونه ممکن است که جنگ پایان یابد ؟ برای او جنگ خاطره ای دوراز يك دوران سپری شده نیست... باب جهادرا خداوند برمن و تو بسته است اما برای او همچنان مفتوح است چرا که چشمانش دیگربازنگشته اند.دلاوری دیگر پاهایش را نثارمجد و عظمت اسلام کرده است واگر چه دردار بقاء آنجا که من وتو را پای رفتن نیست او پاهایش را درنزدخداوند خواهد یافت ، اما اینجا دارفناست و آنچه فانی شدنی است بازنمی گردد ... و اوهم در انتظارمعجزه نیست و رضای خویش را در رضایت خداوند می داند . اگر چه جوان است وهنوز ازدواج نکرده است . اما برای او جنگ تراژدی نامطلوبی ازیک دوران غم بارنیست خورشید حیات بخشی است که هنوز درآسمان سینه اش روشن است .شیطان می خواست که با قدرت سلاح برجهان حکومت یابد ومومنین با گوشت پوست ورگ واستخوان دربرابرش ایستادند . بمب ها و موشک هایش را به جان خریدند ودرفضایی آکنده ازبخارات مرگبار شیمیایی ازاستقلال وشرف و عزت خویش دفاع کردند... و هرگز دربرابر عمل خویش مزدی نخواستند. اما اکنون که علی الظاهر جنگ خاتمه یافته است آیا باید درفراموشکده ها و غفلت کده های اذهان من و تودرهیاهوی شهر گم شوند و.. شاید جنگ خاتمه یافته باشد اما مبارزه هرگز پایان نخواهد یافت وزنهاراین غفلتی که من وتو را درخود گرفته است ، ظلمات قیامت است . آنگاه که آسمان انفطار یابد وستارگان پراکنده شوند . آنگاه که دریاها شکافته شوند وانسان ها سرازقبرها بردارند ، خواهند دانست که چه پیش فرستاده اند و چه واپس نهاده اند . یا ایها الانسان چيست آنچه تورا فریفته وبرآفريدگارت غره داشته است ؟ آفريدگاری که تورا آفریده است واستوار داشته براین صورت پرداخته است .اما حاشا وکلا که شما روز جزا را تکذیب می کنید حال آنکه او برشما نگهبانانی گماشته است کراماً کاتبین .می دانند که چه می کنید ابرار درنعیم اند و فجاردرجحیم ... ابرار در بهشت اند و بدکاران دردوزخی که روز جزا به آن وارد خواهند شد .. و حتی لحظه ای ازآن غیاب نخواهند یافت . وتوچه می دانی که روز جزا چیست ؟ و بازتوچه می دانی که روز جزا چیست ؟ آن روز که کسی را بردیگری اختیاری نیست و فرمان هر چه هست خاص خداست . اهل بصیرت را با شهر کوران چه کار؟ او را چشم ظاهر نیست وآنان را چشم باطن وازمیان توخود بگو که کدامیک کورند ؟ "صم بکم عمی فهم لا یعظون..." چشم بگشا وببین که چگونه آخرالزمان سررسیده است و گفته های پیامبر(ص) درحجه الوداع تعبیریافته ... وفساد برو بحررا پرکرده است . برادرم ! چشم بگشا و ببین که ازکجا می گذری ! ای شمس جهان آراء تو کجا واین بیغوله تاریک کجا ؟ و چگونه این تمثیل دردناک فراهم آمده است ، تو کجا واین بازار مکاره شیطان کجا ؟ و مگر نه این که آن بخارات شیمیایی جهنمی که چشم تورا بازگرفته اند درکارخانه های همین شهر و شهرهایی چنین / شهرهای آلمان ودیگرکشورهای غربی / ساخته می شوند؟شمس جهان آراء به میهمانی موش های کور آمده است و آنان درنمی یابند واصلا چگونه دریابند وقتی که چشمان باطن شان کور است وهیچ چیز را جز خود و اهواء؟رنگارنگ خود نمی بینند ؟ اگرنه جانبازی که چشمان ظاهرش را اسلحه مرگباری کورکرده است که درکارخانه های اینان ساخته می شود . حجتی است که خداوند برآنان تمام کرده است . کجاست وجدان بیداری که چشم بدین عبرت بازکند ؟ جانبازی که چشمان خود را درراه اقامه عدل باخته است واستقرار احکام خدا برزمین ... اما این سخنان آن همه ازاین دیارمرگ زده وساکنانش دوراست که کسی بیدار نمی شود " وما انت بمسیع من فی القبور" مردگان خفته درقبرستان اهواء نفس اسیران سیاه چال های شهوات ساکنان دیار ظلمت جاودانه اند .منجی بشرو بشیرعشق را آری بسیجی جانباز را درشهر کوران باورنخواهند کرد ، اگر نه آنان را می گفتم که شفای کوردلی خویش را ازتو بخواهند ازتوکه حدقه چشمانت خالی است اما چشمان باطنت سرشاراز شهود هفت آسمان وزمین است ... ای منجی بشر ، بشیرعشق بسیجی ! تو کجا و اینجا کجا ؟ این غربی ترین مغرب حقیقت برگستره سیاره رنج ...اینجایی که خفتگانش را جز نهیب مرگ چیزی بیدار نخواهد کرد .. جزمرگ و صوراسرافیل . آنگاه که آسمان انفطاریابد و ستارگان پراکنده مشوند . آنگاه که دریاها شکافته شوند و انسان ها سرازقبرها بردارند ، خواهند دانست که چه پیش فرستاده اند وچه واپس نهاده اند ... یا ایهاالانسان ! چیست آنچه تورا فریفته است و برپروردگارت غره داشته است ؟ وتو چه می دانی که روز جزا چیست ؟ آن روز که کسی را بردیگری اختیاری نیست و فرمان هر چه هست خاص خداست .اهل بصیررا باشهر کوران چه کار؟
"بشیر عشق در شهر کوران" کارگردان : درطالب زاده ردوباری فیلمبردار: صادق میانجی صدابردار : مجید مصدق نویسنده و گوینده متن : شهید سید مرتضی آوینی تهیه شده : درسال 1368کلن ، آلمان ، خانه جانبازان زمان فیلم : 30 دقیقه
حضرت امام باقر (ع) مي فرمايد پيغمبر در مسجد نشسته بود که شخصي وارد شد و مشغول نماز شد و رکوع و سجود نمازش را تمام نکرد (ذکر ها را نادرست خواند و ياطمانينه و آرامش بدن را ترک کرد و با عجله ذکر گفت و رکوع و سجود راتمام نکرد)پس رسول خدا (ص) فرمود : سر خود را بر زمين مي گذارد مانند کلاغ که منقارش را بر زمين مي زند و بر مي دارد .اگر اين شخص بميرد در حاليکه نمازش اين باشد بر دين من نمرده است . در جايي ديگر رسول خدا مي فرمايند : کسي که رکوع و سجود نمازش را درست انجام ندهد مثل اين است که نماز نخوانده است . منبع:(کتاب گناهان کبيره شهيد دستغيب)
ديروز: فرمانده يک لشکر بود آن هم لشکري که خيلي ها افتخار مي کردند حتي جزء نيروهاي عادي آن باشندولي اندازه يک بچه هم غرور نداشت. موقع عمليات شد . نيروها را سازماندهي کرد . مسئوليت هر گردان را مشخص کرد . رفت به سنگر فرماندهي. البته سنگرفرماندهي که چه عرض کنم . اگر کمتر از سنگرهاي ديگر نبود بيشتر نبود . يک پتوي خاکي دم در سنگر آويزان بود وروي آن نوشته بود سنگر خادم کل خادمين اباعبدالله (ع). وارد سنگر شد . يک بار ديگر همه فرمانده گردان ها را جمع کرد.دور هم نشستند. وقتي مي خواست دستور بدهد قبل از هر کلمه چند بار عذر خواهي مي کرد مي گفت : آقاي فلاني لطفاً شما از اين محور پيشروي کنيد .خواهش مي کنم فلان کار رانکنيد . درست بود فرمانده بود ولي هيچ گاه به طور مسقيم دستور نمي داد .هرگز با بچه ها بلند صحبت نمي کرد و آنها را ناراحت نمي کرد . موقع عمليات شد .همه اصرار داشتند توي سنگر بماند و از پشت بي سيم عمليات را هدايت کند . قبول نکرد . گفت : فرمانده آن کسي است که جلوي بقيه باشد نه آنکه پشت بي سيم و در جايي که هيچ خطري نباشد .جلوتر همه رفت خودش همه کاره بود .رفت رفت . خودش مي جنگيد و به بچه ها هم مي گفت شما هم بجنگيد تا پيروز شويد. چندين ساعت از عمليات گذشت .صداي الله اکبر بچه ها نويد پيروزي مي داد . ولي دراين لحظه صداي خمپاره اي همه را ساکت کرد .چند لحظه بعد صداي بي سيم چي با گريه بلند شد : انالله و انا اليه راجعون فرمانده شهيد شد.شهيد شد و شهيد. امروز ...... بي سيم دست گرفته بود و اين طرف و آن طرف مي رفت . تو دلش غوغايي به پا بود . شده بود مسئول فلان قسمت کاروان راهيان نور . کسي را تحويل نمي گرفت . وقتي کاري پيش مي آمد سريع دو سه تا از بچه ها را صدا مي زد و سريع دستورات لازم را با ابهت به آنها مي داد و دوباره بي سيمش را دست مي گرفت و مي رفت . کارش شده بود امر و نهي کردن نيرو ها . چند تا از بچه ها ي تازه وارد هم از دستش ناراحت شده بودند ولي او اهميت نداده بود . وقتي به منطقه رسيديم باز هم شروع کرد به دستور دادن و خودش را بزرگ جلوه دادن حتي بعضي مواقع به مسئول کاروان هم دستور مي داد . در همين لحظه بود که نگاهم افتاد به عکس همان فرمانده شهيدلشکر که بزرگ زده بودند روي تابلو . با چند تا از بچه هاي لشکر دست در گردن هم انداخته بودند و مي خنديدند . اگر اسم آن شهيد را در زير آن تابلو ننوشته بودند اصلاً نمي شد تشخيص داد که فرمانده لشکر کدام يک هستند. سرم را پايي انداختم و با خودم گفتم : کجايند مردان بي ادعا........... ديروز.... عمليات سه مرحله داشت . در مرحله اول نيمي از گردان شهيد يا مجروح شده بودند. چند ساعت بيشترتا شروع مرحله دوم نمانده بود. روحيه بچه هاحسابي گرفته شده بود . محمدعلي وارد سنگر شد . معلوم بود که حسابي خسته بود و انگار گريه کرده بود. غمي بر دلش نشسته بود. وقتي اين روحيه بچه ها را ديد ديگر امان نداد . شروع کرد به شوخي کردن . شوخي هايي که مخصوص محمدعلي بود . بچه ها يکي يکي گل لبخند بر روي لبشان شکوفا شد . روحيه بچه ها تغيير کرد .همراه محمدعلي شروع کردند شعر خواندن .شعر هايي که هم بچه ها را مي خنداند و هم روحيه مبارزه طلبي آنها را بالا مي برد . روحيه شاد محمدعلي در سنگر و بعد در گردان اثر گذاشت . همه بچه جان تازه اي گرفتند . تجديد قوا کردند و دوباره حرکت کردند . محمد علي هم مي خنديد . ولي انگار هنوز غم عجيبي بر دلش است . بله درست حدس زده بودم . بعد از عمليات معلوم شد که برادر محمدعلي که در گردان دوم لشکر بوده است شهيد شده بوده و او در همان جا خبر شهادتش را شنيده بود ولي به خاطر اينکه در روحيه بچه ها اثر نگذارد هيچ چيزي نگفته بود و سعي کرده بود با شوخي هايش بتواند کاري براي بچه ها بکند . امروز ........ از همان اول شروع سفر دست از شوخي بر نمي داشت . نه بزرگتر سرش مي شد و نه کوچکتر . با همه شوخي مي کرد . شوخي که نه ، بيشترمسخره مي کرد ، غيبت مي کرد ، با دروغ و تهمت مي خواست ديگران را بخنداند . چندين نفر را ناراحت کرده بود . چند نفر هم به او تذکر داده بودند ولي اين حرفها در گوشش فرو نمي رفت . به او مي گفتندکه سفر راهيان نور که مستحب است ولي آزار و اذيت کردن ديگران حرام و بخاطر انجام دادن يک عمل مستحب يک عمل حرام هم انجام مي دهي .ولي او اعتنا نمي کرد. به يکي از بچه ها رسيد و با يک حرف طعنه اي به او زد و بعد با دوستانش بلند بلند خنديدند . يک نفر به او گفت : خنده بلند قساوت قلب مي آورد باز هم خنديد و گفت : ما اصلاً قلب نداريم. سرم باز پايين انداختم وياد شوخي هاي خدايي محمدعلي و نه شايدبهتر است بگويم شهيد محمدعلي.... افتادم و با خودگفتم: کجاييد اي شهيدان خدايي..... ديروز.... کنار روداروند غوغايي بود . وقتي بچه هاشنيده بودند رمز عمليات يا زهرا است دل توي دلشان نبود . هر کسي براي خودش حال عجيبي داشت . در آب اروند وضو مي گرفتم و به گوشه اي از نيزارهاي کنار اروند مي رفتند و شروع به مناجات با خدا مي کردند . بعضي ها هم زيارت نامه حضرت زهرا (س) مي خواندن و ذکر يا زهرا مي گرفتند . انگار از آن حضرت خواسته اي دارند . خواسته اي که بعدها معلوم شد گمنامي و مفقود الجسدي است . آن هم در اروند . در اروندي که از جايي مي آيد که روزي قدمگاه بزرگ مرد کربلا ابوالفضل عباس (س) است . آري عمليات شروع شد و بچه هاي والفجر 8 با رمز يا زهرا (س) دل را به اروند زدند و بعضي ها هم دل از اين آب حسيني نکشيدند و در همان جا مقام شهيد گمنامي را انتخاب کردند و رفتند .
امروز ........ صف ماشين ها و خودروهاي مدل بالا خيلي به چشم مي خورد . انگار اصلاً روزي اينجا جنگ نبوده .روزي اينجا کسي شهيد نشده و خون هيچ کسي در اينجا به زمين نريخته .صداي خنده بلند چند دختر جوان که وضع حجاب خوبي هم نداشتند عرق شرم از مادران شهدا را بر چهره انسان نمايان مي کرد. افرادي که براي ديدن شهر ساحلي فاو عراق و براي ديدن اروند آمده بوند زياد بوند . انگار بيشتر اينجا منطقه اي تفريحگاهي است تا يک منطقه عملياتي .صف طولاني مردم براي نگاه کردن از دوربين و ديدن شهر فاو دل را مي رنجاند .شهري که براي تصرف آن چقدر خون شهدا ريخته شد.در گوشه ديگر صف بلند ديگري براي سوار شدن بر لنج بود . چند جوان هم که فرصت را غنيمت شمرده بودند و آبي ديده بودند با ريختن آب بر روي همديگر مي خواستند روز شان اين طوريبه خوبي بگذرانند . از آن طرف ، سنگري در بين نيزارها به چشم مي خورد که روي آن نوشته شده بود: ))دورکعت عشق)) و به اين وسيله مردم را دعوت به خواندن نماز و هديه آن به شهدا مي کردولي وقتي جلوتر رفتم ديدم انگار سالها است اينجا کسي نماز نخوانده و شايدهم با آن همه زيبايي هاي دنيايي کسي ديگر اين را نبيند . در اين بين گنبدي بلند نگاهم را به خود جلب کرد. به طرف آن مرقد رفتم که روي آن نوشته شده بود مرقد شهداي گمنام . ولي اطراف آن فقط چند مادر پير نشسته بودند و آرام گريه مي کردند. معلوم بود مادر شهيد هستند ..در بيين آنهايکي با بقيه کمي فرق مي کرد .سر را بر روي ضريح شهداي گمنام گذاشته و نگاهشن به عمق اروند بود و با صداي گرفته و آرام زمزمه مي کردند : گلي گم کرده ام مي جويم او را به هر گل مي رسم مي بويم او رفتم جلو و از يکي ديگر از آن مادران شهيد آرام سوال کردم :ببخشيد آيا آن خانم مادر شهيد است ؟ در جواب گفت: بله، ولي مادر يک مفقود الجسد است . پسرش در عمليات والفجر 8 جزء غواصان لشکر بوده و در اروند به شهادت مي رسد ولي جنازه اش ديگر پيدا نمي شود .يادم به شب عمليات افتاد و آن شهدايي که از حضرت زهرا (س) حاجتشان را گرفتند و خواستند در اروند همچنان دريا دل بمانند و هيچ گاه به شهري بر نگردند که ساکنان آن کساني مانند ما باشند. سبکبالان خراميدند و رفتند مرا بيچاره ناميدند و رفتند ديروز.... مهمات کم داشتيم . بچه ها در خاکها دنبال سه چهارفشنگ مي گشتند .يک هفته مقاومت کرديم .مختصر آب و کمپوتهاي باقيمانده جيره بندي شده بود . تشنگي و گرسنگي بيداد مي کرد. محاصره هم شده بوديم نور علي نور! هرچند از بين لبهاي ترک خورده بچه هاي تشنه و گرسنه ، زمزمه ي يا زهرا ، نغمه ي يا حسين و تکبيري عطش آلود ، جانها را صيقل مي داد . امروز روزپنجم است که در محاصره هستيم . آب را جيره بندي کرده ايم ... عطش همه را هلاک کرده . همه را جز شهدا که حالا کنار هم در انتهاي کانال خوابيده اند . ديگر شهدا تشنه نيستد . فداي لب تشنه ات پسر فاطمه (س) امروز......... کاروان را روي سرش گذاشته بود . چند ساعتي از ظهر گذشته بود ولي هنوز غذا نياورده بودند . به هر کي مي رسيد شکايت مي کرد . مي گفت ما را آورده اند اسيري . انگار ما سربازشان هستيم . اين همه پول داديم و اين سال نو بلند شديم آمديم مناطق جنگي را ببينيم به جاي اينکه به ما بيشتر برسند بر عکس دارند زجرمان مي دهند. تازه چي ؟ بعد اين همه معطلي مي خواهند کنسرو به ما بدهند . آخر کي مي تواند تو اين هواي گرم کنسرو بخورد .آن آبميوه هايي هم که دادند همه گرم بود.من حتماً وقتي برگشتيم به مسئولين گزارش مي دهم . اين طور که نمي شود .اگر نمي توانستيد چرا کاروان راه انداختيد ؟ آرام دردلم خنديدم و با خودم گفتند : ياد باد ، ياد باد ، آن روزگاران ياد باد ، ياد ياران ياد باد